يك بازرگان موفق و ثروتمند ،از يك ماهي گير شاد كه در روستايي در مكزيك زندگي مي كرد و هرروز تعدادكمي ماهي صيد مي كرد و مي فروخت پرسيد : چقدر طول مي كشد تا چند تا ماهي بگيري ؟
ماهي گير پاسخ داد: : مدت خيلي كمي
بازرگان گفت : چرا وقت بيشتري نمي گذاري تا تعداد بيشتري ماهي صيد كني؟
پاسخ شنيد: چون همين تعداد براي سير كردن خانواده ام كافي است .
بازرگان متعجب پرسيد : پس بقيه وقتت را چيكار مي كني؟
ماهي گير جواب داد: با بچه ها يم گپ مي زنم . با آن ها بازي ميكنم . با دوستانم گيتار مي زنم .
بازرگان به او گفت : اگر تعداد بيشتري ماهي بگيري مي تواني با پولش قايق بزرگتري بخري و با درآمد آن قايق هاي ديگري خريداري كني آن وقت تعداد زيادي قايق براي ماهيگيري خواهي داشت .
بعد شركتي تاسيس مي كني و اين دهكده كوچك را ترك مي كني و به مكزيكوسيتي مي روي و بعدها به نيويورك وبه مرور آدم مهمي مي شوي .
ماهي گير پرسيد : اين كار چه مدتي طول مي كشد و پاسخ شنيد : حدودا بيست سال .
و بازرگان ادامه داد: در يك موقعيت مناسب سهام شركتت را به قيمت بالا ميفروشي و اين كار ميليون ها دلار نصيبت مي كند.
ماهي گير پرسيد : بعد چه اتفاقي مي افتد ؟
بازرگان حواب داد : بعد زمان باز نشستگيت فرا مي رسد . به يك دهكده ي ساحلي مي روي براي تفريح ماهي گيري ميكني . زمان بيشتري با همسر وخانواده ات مي گذراني و با دوستانت گيتار مي زني و خوش ميگذراني.
ماهي گير با تعجب به بازرگان نگاه كرد
اما آيا بازرگان معناي نگاه ماهي گير را فهميد؟
نوشته شده توسط سلمان عبدالهی در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 ساعت 16:59 موضوع | لینک ثابت
سلام بچه ها.
دلم مي خواهد يه چند وقتي از شرايط غربت خودم براتون بگم. مدتي ميشه كه در راستاي وظيفه و شغلم پاكستان اومدم. كه دوست دارم مواردي كه برام جالب ميادو براتون بنويسم.
تا به حال اينقدر از زبان مادريم دور نشده بودم. حالا مي فهمم كه استفاده از زبان مادري و صحبت كردن در آرامش روحي و رواني چقدر تاثير داره. اينجا افغاني بايد زياد باشه اما اولا كه همشون تو پيشاور و كويته خلاصه مي شن دوما اينكه اگرم يه چند تايي هم هست تو مشاغلي هستند كه من باشون ارتباط ندارم و نمي بينمشون. يه ماهي اسلام آباد بودم و اونجا خوب بود. نزديك گست هاوزم يه رستوران خيلي خيلي معروف افغاني بود كه هر از گاهي مي رفتم اونجا. هر چند خيلي گرونه ولي هم فال بود و هم تماشا. رييس و كارمندام كه حسابي منو مي شناختند و از اينكه من به عنوان يك افغاني دارم تو بزرگترين و غول ترين شركت مخابراتي پاكستان به عنوان يك مهندس كار مي كنم حال مي كردند. اسم اين رستورانت "كابل رستورانت" هست. تو خيابان جيناح نزديك سوپر ماركت جيناح قرار داره وغذاهاي سنتي افغانستان سرو ميشه. كمتر خارجي پيدا ميشه كه اونجا را نديده باشه و يه وعده اونجا نبوده باشه. البته بخش اعظم معروفيتش مديون غذاهاي بدون اسپايس يا همون بدون ادويه هست. اينجا تنها رستوران هايي كه غذاهاي عادي سرو ميكنند همين كابل رستوران و رستوران چيني هاست. پاكستانيها وحشتناك فلفل خورند و همه غذاها اينجا آتيشيه كه بين اونها لاهوريها دست همه را از پشت بستند. و از بد اقبال من هم چند روزي مي شه كه منو فرستادند اينجا يعني لاهور كه مثلا شاهد نصب جديدترين تكنولوژي نوكيا در زمينه ي BTS هاي خانواده Flexi باشم.
اينجا تو يه هتل 5 ستاره خفن به نام Leaders Inn اسكانم دادند كه تقريبا مركز شهره. ولي از رستوران مستوران غير اسپايسي اين نزديكيها خبري نيست.
نمي دونم از گرماي لاهور بگم، از بارون هاي وحشتناكش كه هر روز ميباره و همه جارو سيل ميگيره، از آب و هواي استوايي ومرطوبش بگم يا از زيبايي و سرسبزي و طبيعت بكرش يا از شايدم از اقبالش.
از اقبالش كه يه خاطره باحال دارم كه براتون بعدا مي زارم.
نوشته شده توسط سلمان عبدالهی در جمعه یازدهم مرداد 1387 ساعت 16:9 موضوع | لینک ثابت
لاله ، می تونی یک راز رو نگه داری؟
معلومه
به خون قسم می خوری ؟
ببین ندا ...
آهان دکتر، بادم رفته بود. از وقتی که خانم دکتر شدی ، دیگه راه و رسم زندگیت خیلی بهتر از ما شده.
لاله آهی کشید و دستش را دراز کرد. وقتی تیغ چاقوی دوستش سرخ شد. ناله ای کرد و چهره درهم کشید.
خب رازت چیه ؟
خون بین انگشت شست هردو جریان یافت.
نوشته شده توسط سلمان عبدالهی در سه شنبه یکم مرداد 1387 ساعت 9:11 موضوع | لینک ثابت
هسته زردآلو
حالا این درخت به جای تو اسماعیل قد کشیده و تنومند شده و من هر روز این اسماعیل چوبی را بغل می کنم و برایش لالایی سر می دهم . بگذار این پسرهای عوضی هی به من سنگ بزنند و زری دیوانه خطابم کنند ولی من تو را همیشه بغل می کنم . از آن روزی که کنار این دیوار متروک چالت کردم سال ها گذشته و تو حالا یک پسر رشید شده ای و حسابی بار داده ای . حتی اگر تمام دندان هایم را به قیمت گاز گرفتن ای آدم های مزاحم از دست بدهم نمی گذارم دست کسی به تو برسد یا به خاطر میوه هایت خودشان را از تو بالا بکشند و زخمی ات کنند . از آن روزی که آن زردآلوی درشت را توی گهواره ات به تو خوراندم و مادرمان تو را وارونه گرفته بود و محکم به پشتت می کوبید تا آن زردآلوی خونی بیفتد روی فرش و من بروم کنار این دیوار متروک چالش کنم اخلاقم اینطوری حيواني شده و همه را گاز می گیرم .
***********************************************
لذت کتک خوری
شَتَرَق . با کشیده محکمی شروع شد و بعد از آن کشیده هایی بود که آتش می زد به صورتم . خوشحال هستم . تا به حال کتک نخورده بودم . به خودم افتخار می کنم . آنقدرها که آدم فکرش را می کند سخت نیست . بعداً می توانم به همه بگویم که زیر یک عالمه کتک آخ نگفته ام .
پَق . مشت محکمی به دماغم می خورد . خون شتک می زند به دیوار و حالا تالاپ تولوپ مشت هاست که به سر و کولم می خورد و من بیشتر احساس افتخار می کنم . ولو شده ام در اتاق در راستای لگدهایشان .
گروپ . لگدی می خورد به پهلوی چپم . صدای خرد شدن دنده هایم را می شنوم . درد می کند تن لختم . به خودم نهیب می زنم :
به هر حال بعد از چند هفته مداوا خوب می شوی .
بَنگ . صدای شلیک گلوله توی سرم می پیچد . خدایا مردم ؟ باورم نمی شود . مثل اینکه مرده ام . آن ها من را کشتند به همین راحتی . مگر ممکن است . انگار آن جنازه آش و لاش من هستم زیر نور لامپ .
تُف . آب دهنش را قورت می دهد روی خون های دلمه بسته روی صورتم و می گوید : شورشی نجس .
با خودم می گویم :
به هر حال باید قبول کنم مرده ام . شاید حالا بیشتر می توانم به خودم افتخار کنم.
***********************************************
ترحم شمر
عرق از سبیل های قطور شمر سرازیر است به خاک . شمشیرش را از غلاف بیرون می کشد و بالای سرش می چرخاند . ناگهان مکث می کند . شمشیر از دستش فرو می رود درون زمین . قلب شمر تیر می کشد . با کله به زمین می خورد . تماشاگرها یا حسین گویان به کمک شمر می روند .
نوشته شده توسط سلمان عبدالهی در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 ساعت 19:21 موضوع | لینک ثابت
سقوط یک فرشته آفتاب تازه زده بود. هنوز آسمون کامل روشن نشده بود، که چند تا ابر پشت سرهم سوراخ شدن. یه چیزی خورد زمین، سنگی نبود ، آخه صداش تپ بود...................... آفتاب که کمی بالا اومد و مردم مثل لاک پشت سرشون رو از توی لاکشون بیرون آوردن ،توی زمین ولُ شدن ، یه غریبه رو دیدن از سر فضولی دورش جمع شدن . صدای پچ پچ بلند شد.... - این چیه ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟! - حیوونه ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟! - آدم ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟! - پرنده ست ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟! -عروسک ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟! - ... موهاش طلایی بود . بالاش سفید مثل کبوترا ، از شرم وحیا سرشِِ پایین بود ، زخمی ، خونی ، مجروح بود .............. کسی جرات نداشت بهش نزدیک بشه . داشت گریه می کرد ،که یکی اومد جلو دستش رو دراز کرد ، بهش گفت : تو هم سقوط کردی ؟ !!.......
پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی.
مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.
پسرک گفت: خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت. مجددا زن پاسخش منفی بود".
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"
پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم،
من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه".

وقتی چند لحظه پیش از شروع پرده اول، ستاره نمایش افتاد و مرد، کارگردان گفت:
"نمایش باید اجرا شود."
امشب به جای بازیگر کارآموز، ستاره نمایش باید نقش نعش را بازی کند.
بازیگر کارآموز به سرعت تغییر لباس داد. اجرای او عالی بود.
ستاره آخرین نقشش را بی نقص بازی کرد.
بازیگر کارآموز موقع تعظیم در برابر طوفانی از کف زدن های پرشور، سرنگی را که در جیب داشت، لمس کرد.

مرد موقع برگشتن به اتاق خواب گفت: "مواظب باش عزیزم، اسلحه پر است."
زن که به پشتی تخت تکیه داده بود گفت: " این را برای زنت گرفته ای ؟ "
" نه، خیلی خطرناک است، می خواهم یک حرفه ای استخدام کنم "
"من چطورم ؟ "
مرد پوزخندی زد: "بامزه است، اما کدام احمقی برای آدم کشتن یک زن استخدام می کند؟"
زن لبهایش را مرطوب کرد، لوله اسلحه را به سمت مرد گرفت.
"زن تو"
نوشته شده توسط سلمان عبدالهی در سه شنبه هجدهم تیر 1387 ساعت 12:59 موضوع | لینک ثابت
در پستخانه
همسر جوان و خوشگل « سلادكوپرتسوف » ، رئيس پستخانه ي شهرمان را چند روز قبل ، به خاك سپرديم.
بعد از پايان مراسم خاكسپاري آن زيبارو ، به پيروي از آداب و سنن پدران و نياكانمان ، در مجلس يادبودي كه به همين مناسبت در ساختمان پستخانه برپا شده بود شركت كرديم.
هنگامي كه بليني (نوعي نان گرد و نازك كه خمير آن از آرد و شير و شكر و تخم مرغ تهيه ميشود) آوردند ، پيرمردِ زن مرده ، به تلخي زار زد و گفت:
ــ به اين بليني ها كه نگاه ميكنم ، ياد زنم مي افتم … طفلكي مانند همين بليني ها ، نرم و گلگون و خوشگل بود … عين بليني!
تني چند سر تكان دادند و اظهار نظر كردند كه:
ــ از حق نمي شود گذشت ، خانم تان واقعاً خوشگل بود … زني درجه يك!
ــ بله … آنقدر خوشگل بود كه همه از ديدنش مبهوت ميشدند … ولي آقايان ، خيال نكنيد كه او را فقط بخاطر وجاهتش و خلق خوش و ملكوتي اش دوست ميداشتم. نه! در دنيايي كه ماه بر آن نور مي پاشد ، اين دو خصلت را زنهاي ديگر هم دارند … او را بخاطر خصيصه ي روحي ديگري دوست ميداشتم. بله ، خدا رحمتش كند … ميدانيد: گرچه زني شوخ طبع و جسور و بذله گو و عشوه گر بود با اينهمه نسبت به من وفادار بود. با آنكه خودم نزديك است 60 سالم تمام شود ولي زن 20 ساله ام دست از پا خطا نميكرد! هرگز اتفاق نيفتاد كه به شوهر پيرش خيانت كند!
شماس كليسا كه در جمع ما گرم انباشتن شكم خود بود با سرفه اي و لندلندي خوش آهنگ ، ابراز شك كرد. سلادكوپرتسوف رو كرد به او و پرسيد:
ــ پس شما حرفهاي مرا باور نمي كنيد ؟
شماس ، با احساس شرمساري جواب داد:
ــ نه اينكه باور نكنم ولي … اين روزها زنهاي جوان خيلي … سر به هوا و … فرنگي مآب شده اند … رانده وو و سس فرانسوي و … از همين حرفها …
ــ شما شك ميكنيد اما من ثابت ميكنم! من با توسل به انواع شيوه هاي به اصطلاح استراتژيكي ، حس وفاداري زنم را مانند استحكامات نظامي ، تقويت ميكردم. با رفتاري كه من دارم و با توجه به حيله هايي كه به كار مي بردم ، محال بود بتواند به نحوي ، به من خيانت كند. بله آقايان ، نيرنگ به كار ميزدم تا بستر زناشويي ام از دست نرود. ميدانيد ، كلماتي بلدم كه به اسم شب مي مانند. كافيست آنها را بر زبان بياورم تا سرم را با خيال راحت روي بالش بگذارم و تخت بخوابم …
ــ منظورتان كدام كلمات است ؟
ــ كلمات خيلي ساده. مي دانيد ، در سطح شهر ، شايعه پراكني هاي سوء ميكردم. البته شما از اين شايعات اطلاع كامل داريد ؛ مثلاً به هر كسي ميرسيدم ميگفتم: « زنم آلنا ، با ايوان آلكس ييچ زاليخواتسكي ، يعني با رئيس شهرباني مان روي هم ريخته و مترسش شده » همين مختصر و مفيد ، خيالم را تخت ميكرد. بعد از چنين شايعه اي ، مرد ميخواستم جرأت كند و به آلنا چپ نگاه كند. در سرتاسر شهرمان يكي را نشانم بدهيد كه از خشم زاليخواتسكي وحشت نداشته باشد. مردها همين كه با زنم روبرو ميشدند ، با عجله از او فاصله ميگرفتند تا مبادا خشم رئيس شهرباني را برانگيزند. ها ــ ها ــ ها! آخر هر كه با اين لعبت سبيل كلفت در افتاد ، ور افتاد! تا چشم بهم بزني ، پنج تا پرونده براي آدم ، چاق ميكند. مثلاً بلد است اسم گربه ي كسي را بگذارد: « چارپاي سرگردان در كوچه » و تحت همين عنوان ، پرونده اي عليه صاحب گربه درست كند.
همه مان شگفت زده و انگشت به دهان ، پرسيديم:
ــ پس زنتان مترس زاليخواتسكي نبود ؟!!
ــ نه. اين همان حيله اي ست كه صحبتش را ميكردم … ها ــ ها ــ ها! اين همان كلاه گشادي ست كه سر شما جوانها ميگذاشتم!
حدود سه دقيقه در سكوت مطلق گذشت. نشسته بوديم و مهر سكوت بر لب داشتيم. از كلاه گشادي كه اين پير خيكي و دماغ گنده ، سرمان گذاشته بود ، دلخور و شرمنده بوديم. سرانجام ، شماس ، دهان گشود و لندلندكنان گفت:
ــ خدا اگر بخواهد ، باز هم زن مي گيري!
آنتوان چخوف
نوشته شده توسط سلمان عبدالهی در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 ساعت 21:46 موضوع | لینک ثابت
آدم ها در دو حالت همديگر را ترك مي كنند: اول اينكه احساس كنند كسي دوستشون نداره و دوم اينكه احساس كنند يكي خيلي دوستشون داره .. ويكتور هوگو
به روزگار شیرین رفاقت سفره ی خنده بگسترید و نان شادمانی قسمت کنید . به شبنم این بهانه های کوچک است که در دل ، سپیده می دمد و جان تازه می شود . جبران خلیل جبران
آندره ژيد : به نظر من ما روزي خواهيم مرد که نخواهيم و نتوانيم از زيبايي لذت ببريم و در صدد نباشيم آن را دوست بداريم .
ازعلی(عََ)پرسیدند:
بهترين روزها، و بهترين ماهها، و بهترين عملها كدام است؟ گفت: بهترين روزها جمعه است، بهترين ماهها ماه رمضان است، و بهترين اعمال نمازهاى پنجگانه در اول وقت است.
بهترين عملها آن است كه قبول درگاه خدا شود، و بهترين ماهها ماهى است كه در آن از گناه توبه كنى، و بهترين روزها روزى است كه با ايمان به سوى خدا روى.
بهترين كارها سه چيز است: تواضع به هنگام توانگرى، گذشت در وقت قدرت و توانايى، و بخشش بىمنت .
بهترين مال آن است كه از حلال بدست آيد و در حلال مصرف شود
بهترين كار خير، فريادرسى دادخواهان است
برترين مردم كسى است كه شهوت، دينش را تباه نكند. بهترين مردم كسى است كه حرص را از دل براند و در اطاعت حق با هواى نفس مخالفت كند.
بهترين مالها آن است كه در راه خدا صرف شود.
نوشته شده توسط سلمان عبدالهی در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 ساعت 20:12 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط سلمان عبدالهی در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 ساعت 20:1 موضوع | لینک ثابت
تنهاي تنها
این داستان شبی از شبهای پر توهم دانشجویی در خوابگاه را به تصویر می کشد.
وقتي چشمانم را باز کردم، فضاي اتاق سربي رنگ شده بود و چراغهاي اتاق کناري مي درخشيدند. يادم آمد که خيلي زياد خوابيدهام. رطوبت عرق را در بدنم احساس ميکردم، همه جايم درد ميکرد. گلويم خشک شده بود و تب شديدي ذرات بدنم را ميسوزاند و لبهايم به هم چسبيده بود. تنهايي در ميان فضاي خاکستري رنگ اتاق به نظرم وحشتانگيز بود. ترسيدم، به نظرم آمد که اندک اندک جزء فضاي خاکستري رنگ اتاق ميشوم. احساس کردم که در فضاي پولادي رنگ اتاق و در موج بيصداي تنهايي ميلولم. خواستم آن فضاي سربي، آن فضاي پولادي و اين موج بيصداي تنهايي را بر هم زنم، خواستم ديگر براي خود باشم. خواستم تلخي هاي زندگي را شيرين ببينم، خواستم فرياد برآورم ولي نشد و صد افسوس که نتوانستم. اعضايم در کنترل خودم نبود. تنها آهسته ناليدم: خداي من!
و باز خودم را در فضاي خاکستري رنگ و در موج بيصداي تنهايي يافتم. احساس ترس در رگهايم دويد. احساس کوبندهاي بود. چيزي بالاتر از ترس بود. آميزهاي از ترس و غصه بود. اضطراب هم داشت. آهسته تکان خوردم. يعني به نظرم آمد که تکان ميخورم. ولي اين تکان خوردن چيزي را تغيير نداد. همچنان فضا رنگ قبلياش را داشت و هنوز موج بيصداي تنهايي همهجا حاکم بود. و من در تب ميسوختم. و بعد همهي احساسم تهنشين شد. در عمق ضميرم ته نشين شد مثل قايقي که در اعماق دريا فرو رود. يه حالت بيحسي به من دست داد. به نظرم آمد که ديگر جزئي از اتاق شدهام. غصه و ترس و اضطراب در اعماق ضميرم جوشيد ولي همانجا ماند.به خود مسلط شدم، خودم را جمع و جور کردم؛ بلند شدم و نوشتههايم را از کمد بيرون آوردم. روي تختم دراز کشيدم. ميخواستم وصف فضاي خاکستري و سربي اتاق و تنهاييام را به قلم بکشم. نگاهم به آخرين مطلبي که ديروز نوشته بودم، افتاد. خواندمش:
«ما که در شهر عشق زندگي ميکرديم، ليک روزگار، آن ناجوانمرد جوانمرد پرتمان کرد به دوردستها و اين شهر غريب که در آن سايههامان را گلوله باران ميکنند و عشق را در آن خام خام ميجوند، بلعيدمان».
***
ناگهان
نوشته شده توسط سلمان عبدالهی در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 ساعت 21:15 موضوع | لینک ثابت