تبليغاتX
شب نامه

شب نامه

نیما غم دل گو که غریبانه بگرییم*** سر پیش هم آریم و دو دیوانه بگرییم

اندر مشاهدات في باكستانيه

صنعت ساختمان سازي و مدرنيته ي مسكن در پاكستان در سالهاي اخير به گفته ي خود شان پيشرفت بسزايي داشته است. شهر اسلام آباد پايتخت جوان پاكستان با معماري بسيار بسيار زيباي خود تاييد كننده همين ادعا هاست. اسلام آباد با مساحتي حدود ۶۵ کیلومتر مربع جمعيتي در حدود ۴۰۰ هزار نفر را در خود جاي داده هست. هنگاميكه پاكستان از هند مستقل شد كراچي يعني جنوبي ترين بندر اين كشور كه هنوز هم تجاري ترين شهر پاكستان هست پايتخت موقت شد ما در سال ۱۹۵۹ میلادی پایتخت رسمی اسلام آباد اعلام شد. اين شهر كه تنها حدود ۶۰ سال پيش ساخت و ساز آن شروع شد در حال حاضر از زيباترين شهرهاي منطقه محسوب مي شود كه به نظر من تمام آن را مديون طبيعت بسيار بسيار بكر خود پايتخت و محيط پيرامونش هست. در حدي كه در جنگل هاي كوه ماري يا MURREE كه در واقع به شهر اسلام آباد چسپيده هست يك نژاد كمياب و معروف ببر زندگي مي كند كه به خاطر خطوط راه راه سياه و سفيدش توجه زيادي را به خود جلب كرده هست. من چند تايي عكس از اين منطقه بكر دارم. نزديكي حيات وحش به اسلام آباد به حدي قابل لمس هست كه گهگاهي در حاشيه خيابان ميمون هاي ولگرد و جوجه تيغي هاي عظيم الجثه رويت مي شود.

اگر در گوگل عكس هاي هوايي و يا نقشه اسلام آباد را سرچ كنيد مثل من در حيرت فرو خواهيد رفت. در اولين نگاه به تصوير نقشه ي شهر اسلام آباد توازن خيابانها و محلات چشم آدم را خيره مي كند. از جذابيت هاي ديگر شهرهواي پاك و سرسبزي وصف ناپذير اسلام آباد هست. همچنين تقريبا از هر گوشه شهر مي توان حداقل يكي از چهار گلدسته ي مسجد بزرگ فيصل كه به دستور پادشاه عربستان و بخاطر تحكيم دوستي اين دو كشور در اسلام آباد ساخته شده هست را ببينيد. اين مسجد بزرگ كه شايد به اندازه وسعت نيمي از دانشگاه فرذوسي باشد امروزه علاوه بر مسجد بودن تبديل به يك پارك بزرگ و مشاهده گاهي عجيب براي خارجي هاي غير مسلمان شده هست.

Islamabad Map

البته در كنار جاذبه هاي توريستي اسلام آباد مي توان به يك سري از نكات خاص فرهنگي مردم پاكستان اشاره كرد كه عميقا اميدوارم در افغانستان هرگز شاهد چنين صحنه هايي نباشم. درشهر اسلام آباد با وجود زيبايي طبيعي و خدادادي و تميزي خيابانها كه مديون هزاران كارگر زن شهرداري هست، شما هيچ وقت سطل آشغالي در كنار خيابان نخواهيد يافت تا پوست موزهايي (كيله) را كه به دليل بسيار ارزان بودنش خريده ايد را دور بيندازيد. اصولا مردم پاكستان عادت كرده اند تا آشغال هاي خود را بر روي خيابان رها كنند شايد به راحتي و عادي بودن نفس كشيدنشان. اين مساله در ساير شهرهاي پاكستان كه شهرداري آن شهر پرسنل كمتري دارد بيداد مي كند. موردي ديگري كه برايم جالب مي نماياند اين هست كه پاكستاني ها معمولا بجاي فرقون ترجيح مي دهند تا از الاغ استفاده مي كنند. به طور مثال گروهي را ديدم كه در حياط خانه اي در حال كندن چاه بودند. در اين ميان كسي كه خاك ها را از چاه بالا مي كشيد آنها را در داخل پالان الاغي خالي مي كرد و شخص ديگري پس از پر شدن پالان الاغ را هدايت مي كرد تا خاك را به بيرون منزل ببرد و در اين لحظه الاغ دوم براي بارگيري جلو مي آمد و همين طوري اين پروسه تكرار مي شد. همچنين مرد ميانسالي را ديدم كه بيرون خانه اي كه كاميوني آجر خالي شده بود، آجرها را بر روي هم مي چيد تا توانست ستوني به ارتفاع حدود 2 متر با زير بناي دو آجر تشكيل دهد سپس بالشت بلندي را به پشتش محكم بست و با كمال طمانينه يك و نيم متر بالاي اين برج آجري را كول كرد و در حالي كه شايد با آرامش به استعفاي مشرف فكر مي كرد از مقابل نگاه حيرت من دور شد و چند لحطه بعد در پشت بام خانه هويدا شد.

King Faisal Mosque - Margella Hills, Islamabad

مسجد بزرگ فیصل در قلب اسلام آباد

بخشی از کوه های پر جنگل داخل شهر هم دیده می شود

Faisal Mosque, Islamabad

شهر اسلام آباد چنان با ساير شهرهاي پاكستان متفاوت هست كه تمام پاكستانيها كه براي اولين بار به اسلام آباد مي آيند شوكه مي شوند و حتي شايد تصور مي كنند كه وارد كشوري ديگر شده اند. اين تفاوت تنها در زيبايي و پاكيزگي و معماري مدرن شهر خلاصه نمي شود. در اسلام آباد زنان از يك آزادي خاصي بر خوردار هستند كه كمك مي كند تا در همه جا حضور فعال داشته باشد. دو ارگان بزرگ دولتي كه دراسلام آباد پذيراي استخدام گسترده ي زنان مي باشد شهرداري و ترافيك هست. تا حدي كه 80 درصد كارگران شهرداري اسلام آباد زن هستند كه عموما ميان سالند و شما مي توانيد آنان را با چهره هايي سيه چرده و يونيفرمي قرمز جگري رنگ در هر كوچه پس كوچه شهر بيابيد. همچنين مي توانيد جمع ديگري از زنان و درواقع دختران جوان كه در استخدام دولت هستند را در سر هر چهارراه در پوشش يونيفورمي طوسي رنگ و در قالب ترافيك بينيد كه چه مصمم و زيبا به كارشان وفاداري نشان مي دهند. چيز ديگري كه شما و مردم ساير شهر هاي پاكستان را متعجب مي كند پوشش زنان ساكن در پايتخت هست كه سعي در تقليد از فيلم هاي باليوود دارند. عموما سر ها باز و مفهومي به نام Scarf اينجا وجود ندارد. و جالب تر اينكه دختران جوان پايتخت اكثرا ترجيح مي دهند تا فجيع ترين پوشش هاي غربي را تقليد كنند و اين در حالي هست كه تمام زنان غربي كه در پايتخت به سر مي برند كه تعداد آنان نيز بسيار زياد هست تهيه و پوشيدن پنجابي (لباس رسمي زنان پاكستان) جزو اولين كارهاي آنان خواهد بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 7:7  توسط سلمان عبدالهی  | 

موبایل

توي اتاق رختكن كلوپ گلف، وقتي همهء آقايون جمع بودند يهو يه موبايل روي يه نيمكت شروع ميكنه به زنگ زدن. مردي كه نزديك موبايل نشسته بود دكمهء اسپيكر موبايل رو فشار ميده و شروع مي كنه به صحبت. بقيهء آقايون هم مشغول گوش كردن به اين مكالمه ميشن...

مرد: الو؟

صداي زن اون طرف خط: الو سلام عزيزم. تو هنوز توي كلوپ هستي؟

مرد: آره.

زن: من توي يه فروشگاه بزرگ هستم. اينجا يه كت چرمي خوشگل ديدم كه فقط ۱۰۰۰ دلاره. اشكالي داره اگه بخرمش؟

مرد: نه. اگه اونقدر دوستش داري اشكالي نداره.

زن: من يه سري هم به نمايشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهاي جديد ۲۰۰۶ رو ديدم. يكيشون خيلي قشنگ

بود. قيمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود.

مرد: باشه. ولي با اين قيمت سعي كن ماشين رو با تمام امكانات جانبي بخري.
زن: عاليه. اوه… يه چيز ديگه… اون خونه اي رو كه قبلاً مي خواستيم بخريم دوباره توي بنگاه گذاشتن براي فروش. ميگن ۹۵۰۰۰۰ دلاره.

مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولي سعي كن ۹۰۰۰۰۰ دلار بيشتر ندي.
زن: خيلي خوبه. بعداً مي بينمت عزيزم... خداحافظ.

مرد: خداحافظ.

بعدش مرد يه نگاهي به آقايوني كه با حسرت نگاهش ميكردن ميندازه و ميگه: كسي نميدونه كه اين موبايل مال كيه؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 7:6  توسط سلمان عبدالهی  | 

دوستی مردانه و زنانه

يه شب خانم خونه اصلاً به خونه برنميگرده و تا صبح پيداش نميشه! صبح برميگرده خونه و به شوهرش ميگه كه ديشب مجبور شده خونهء يكي از دوستهاي صميميش (مونث) بمونه. شوهر برميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي زنش زنگ ميزنه ولي هيچكدومشون حرف خانم خونه رو تأييد نميكن!

يه شب آقاي خونه تا صبح برنميگرده خونه. صبح وقتي مياد به زنش ميگه كه ديشب مجبور شده خونهء يكي از دوستهاي صميميش (مذكر) بمونه. خانم خونه برميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي شوهرش زنگ ميزنه.

۱۵تاشون تأييد ميكنن كه آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده!! ۵ تاي ديگه حتي ميگن كه آقا هنوزم خونهء اونا پيش اوناست!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 7:3  توسط سلمان عبدالهی  | 

ماهي گير ثروتمند

يك بازرگان موفق و ثروتمند ،از يك ماهي گير شاد كه در روستايي در مكزيك زندگي مي كرد و هرروز تعدادكمي ماهي صيد مي كرد و مي فروخت پرسيد : چقدر طول مي كشد تا چند تا ماهي بگيري ؟
ماهي گير پاسخ داد: : مدت خيلي كمي

بازرگان گفت : چرا وقت بيشتري نمي گذاري تا تعداد بيشتري ماهي صيد كني؟

پاسخ شنيد: چون همين تعداد براي سير كردن خانواده ام كافي است .

بازرگان متعجب پرسيد : پس بقيه وقتت را چيكار مي كني؟

ماهي گير جواب داد: با بچه ها يم گپ مي زنم . با آن ها بازي ميكنم . با دوستانم گيتار مي زنم .

بازرگان به او گفت : اگر تعداد بيشتري ماهي بگيري مي تواني با پولش قايق بزرگتري بخري و با درآمد آن قايق هاي ديگري خريداري كني آن وقت تعداد زيادي قايق براي ماهيگيري خواهي داشت .

بعد شركتي تاسيس مي كني و اين دهكده كوچك را ترك مي كني و به مكزيكوسيتي مي روي و بعدها به نيويورك وبه مرور آدم مهمي مي شوي .
ماهي گير پرسيد : اين كار چه مدتي طول مي كشد و پاسخ شنيد : حدودا بيست سال .

و بازرگان ادامه داد: در يك موقعيت مناسب سهام شركتت را به قيمت بالا ميفروشي و اين كار ميليون ها دلار نصيبت مي كند.

ماهي گير پرسيد : بعد چه اتفاقي مي افتد ؟
بازرگان حواب داد : بعد زمان باز نشستگيت فرا مي رسد . به يك دهكده ي ساحلي مي روي براي تفريح ماهي گيري ميكني . زمان بيشتري با همسر وخانواده ات مي گذراني و با دوستانت گيتار مي زني و خوش ميگذراني.

ماهي گير با تعجب به بازرگان نگاه كرد
اما آيا بازرگان معناي نگاه ماهي گير را فهميد؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 16:59  توسط سلمان عبدالهی  | 

از پاکستان برایتان می گویم

سلام بچه ها.

دلم مي خواهد يه چند وقتي از شرايط غربت خودم براتون بگم. مدتي ميشه كه در راستاي وظيفه و شغلم پاكستان اومدم. كه دوست دارم مواردي كه برام جالب ميادو براتون بنويسم.

تا به حال اينقدر از زبان مادريم دور نشده بودم. حالا مي فهمم كه استفاده از زبان مادري و صحبت كردن در آرامش روحي و رواني چقدر تاثير داره. اينجا افغاني بايد زياد باشه اما اولا كه همشون تو پيشاور و كويته خلاصه مي شن دوما اينكه اگرم يه چند تايي هم هست تو مشاغلي هستند كه من باشون ارتباط ندارم و نمي بينمشون. يه ماهي اسلام آباد بودم و اونجا خوب بود. نزديك گست هاوزم يه رستوران خيلي خيلي معروف افغاني بود كه هر از گاهي مي رفتم اونجا. هر چند خيلي گرونه ولي هم فال بود و هم تماشا. رييس و كارمندام كه حسابي منو مي شناختند و از اينكه من به عنوان يك افغاني دارم تو بزرگترين و غول ترين شركت مخابراتي پاكستان به عنوان يك مهندس كار مي كنم حال مي كردند. اسم اين رستورانت "كابل رستورانت" هست. تو خيابان جيناح نزديك سوپر ماركت جيناح قرار داره وغذاهاي سنتي افغانستان سرو ميشه. كمتر خارجي پيدا ميشه كه اونجا را نديده باشه و يه وعده اونجا نبوده باشه. البته بخش اعظم معروفيتش مديون غذاهاي بدون اسپايس يا همون بدون ادويه هست. اينجا تنها رستوران هايي كه غذاهاي عادي سرو ميكنند همين كابل رستوران و رستوران چيني هاست. پاكستانيها وحشتناك فلفل خورند و همه غذاها اينجا آتيشيه كه بين اونها لاهوريها دست همه را از پشت بستند. و از بد اقبال من هم چند روزي مي شه كه منو فرستادند اينجا يعني لاهور كه مثلا شاهد نصب جديدترين تكنولوژي نوكيا در زمينه ي BTS هاي خانواده Flexi باشم.

اينجا تو يه هتل ۴ ستاره خفن به نام Leaders Inn اسكانم دادند كه تقريبا مركز شهره. ولي از رستوران مستوران غير اسپايسي اين نزديكيها خبري نيست.

نمي دونم از گرماي لاهور بگم، از بارون هاي وحشتناكش كه هر روز ميباره و همه جارو سيل ميگيره، از آب و هواي استوايي ومرطوبش بگم يا از زيبايي و سرسبزي و طبيعت بكرش يا از شايدم از اقبالش.

از اقبالش كه يه خاطره باحال دارم كه براتون بعدا مي زارم.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 16:9  توسط سلمان عبدالهی  | 

ایدز

لاله ، می تونی یک راز رو نگه داری؟

معلومه

به خون قسم می خوری ؟

ببین ندا ...

آهان دکتر، بادم رفته بود. از وقتی که خانم دکتر شدی ، دیگه راه و رسم زندگیت خیلی بهتر از ما شده.

لاله آهی کشید و دستش را دراز کرد. وقتی تیغ چاقوی دوستش سرخ شد. ناله ای کرد و چهره درهم کشید.

خب رازت چیه ؟

خون بین انگشت شست هردو جریان یافت.

لاله . . . می دونی، من ایدز گرفته ام رفیق.
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 9:11  توسط سلمان عبدالهی  | 

چند تا داستان جدید از خلیل رشنوی

هسته زردآلو

حالا این درخت به جای تو اسماعیل قد کشیده و تنومند شده و من هر روز این اسماعیل چوبی را بغل می کنم و برایش لالایی سر می دهم . بگذار این پسرهای عوضی هی به من سنگ بزنند و زری دیوانه خطابم کنند ولی من تو را همیشه بغل می کنم . از آن روزی که کنار این دیوار متروک چالت کردم سال ها گذشته و تو حالا یک پسر رشید شده ای و حسابی بار داده ای . حتی اگر تمام دندان هایم را به قیمت گاز گرفتن ای آدم های مزاحم از دست بدهم نمی گذارم دست کسی به تو برسد یا به خاطر میوه هایت خودشان را از تو بالا بکشند و زخمی ات کنند . از آن روزی که آن زردآلوی درشت را توی گهواره ات به تو خوراندم و مادرمان تو را وارونه گرفته بود و محکم به پشتت می کوبید تا آن زردآلوی خونی بیفتد روی فرش و من بروم کنار این دیوار متروک چالش کنم اخلاقم اینطوری حيواني شده و همه را گاز می گیرم .

 ***********************************************

لذت کتک خوری

شَتَرَق . با کشیده محکمی شروع شد و بعد از آن کشیده هایی بود که آتش می زد به صورتم . خوشحال هستم . تا به حال کتک نخورده بودم . به خودم افتخار می کنم . آنقدرها که آدم فکرش را می کند سخت نیست . بعداً می توانم به همه بگویم که زیر یک عالمه کتک آخ نگفته ام .

پَق . مشت محکمی به دماغم می خورد . خون شتک می زند به دیوار و حالا تالاپ تولوپ مشت هاست که به سر و کولم می خورد و من بیشتر احساس افتخار می کنم . ولو شده ام در اتاق در راستای لگدهایشان .

گروپ . لگدی می خورد به پهلوی چپم . صدای خرد شدن دنده هایم را می شنوم . درد می کند تن لختم . به خودم نهیب می زنم :

 به هر حال بعد از چند هفته مداوا خوب می شوی .

بَنگ . صدای شلیک گلوله توی سرم می پیچد . خدایا مردم ؟ باورم نمی شود . مثل اینکه مرده ام . آن ها من را کشتند به همین راحتی . مگر ممکن است . انگار آن جنازه آش و لاش من هستم زیر نور لامپ .

تُف . آب دهنش را قورت می دهد روی خون های دلمه بسته روی صورتم و می گوید : شورشی نجس .

با خودم می گویم :

به هر حال باید قبول کنم مرده ام . شاید حالا بیشتر می توانم به خودم افتخار کنم.

 ***********************************************

ترحم شمر

عرق از سبیل های قطور شمر سرازیر است به خاک . شمشیرش را از غلاف بیرون می کشد و بالای سرش می چرخاند . ناگهان مکث می کند . شمشیر از دستش فرو می رود درون زمین . قلب شمر تیر می کشد . با کله به زمین می خورد . تماشاگرها یا حسین گویان به کمک شمر می روند .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 19:21  توسط سلمان عبدالهی  | 

چند تا داستان کوتاه معروف

 

سقوط یک فرشته

آفتاب تازه زده بود. هنوز آسمون کامل روشن نشده بود، که چند تا ابر

پشت سرهم سوراخ شدن. یه چیزی خورد زمین، سنگی نبود ، آخه

صداش تپ بود......................

آفتاب که کمی بالا اومد و مردم مثل لاک پشت سرشون رو از توی

لاکشون بیرون آوردن ،توی زمین ولُ شدن ، یه غریبه رو دیدن از سر

فضولی دورش جمع شدن . صدای پچ پچ بلند شد....

- این چیه ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!

- حیوونه ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!

- آدم ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!

- پرنده ست ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!

-عروسک ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!

- ...

موهاش طلایی بود . بالاش سفید مثل کبوترا ، از شرم وحیا سرشِِ پایین

بود ، زخمی ، خونی ، مجروح بود ..............

کسی جرات نداشت بهش نزدیک بشه . داشت گریه می کرد ،که یکی اومد

جلو دستش رو دراز کرد ، بهش گفت : تو هم سقوط کردی ؟ !!.......

 

پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی.

مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.

پسرک گفت: خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.

پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت. مجددا زن پاسخش منفی بود".

پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"

پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم،

من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه".

 

وقتی چند لحظه پیش از شروع پرده اول، ستاره نمایش افتاد و مرد، کارگردان گفت:

"نمایش باید اجرا شود."

امشب به جای بازیگر کارآموز، ستاره نمایش باید نقش نعش را بازی کند.

بازیگر کارآموز به سرعت تغییر لباس داد. اجرای او عالی بود.

ستاره آخرین نقشش را بی نقص بازی کرد.

بازیگر کارآموز موقع تعظیم در برابر طوفانی از کف زدن های پرشور، سرنگی را که در جیب داشت، لمس کرد.

 

مرد موقع برگشتن به اتاق خواب گفت: "مواظب باش عزیزم، اسلحه پر است."

زن که به پشتی تخت تکیه داده بود گفت: " این را برای زنت گرفته ای ؟ "

" نه، خیلی خطرناک است، می خواهم یک حرفه ای استخدام کنم "

"من چطورم ؟ "

مرد پوزخندی زد: "بامزه است، اما کدام احمقی برای آدم کشتن یک زن استخدام می کند؟"

زن لبهایش را مرطوب کرد، لوله اسلحه را به سمت مرد گرفت.

"زن تو"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 12:59  توسط سلمان عبدالهی  | 

image by 3dgirl.hoo.ir دختر سه بعدي

در پستخانه

همسر جوان و خوشگل « سلادكوپرتسوف » ، رئيس پستخانه ي شهرمان را چند روز قبل ، به خاك سپرديم.
بعد از پايان مراسم خاكسپاري آن زيبارو ، به پيروي از آداب و سنن پدران و نياكانمان ، در مجلس يادبودي كه به همين مناسبت در ساختمان پستخانه برپا شده بود شركت كرديم.
هنگامي كه بليني (نوعي نان گرد و نازك كه خمير آن از آرد و شير و شكر و تخم مرغ تهيه ميشود) آوردند ، پيرمردِ زن مرده ، به تلخي زار زد و گفت:
ــ به اين بليني ها كه نگاه ميكنم ، ياد زنم مي افتم … طفلكي مانند همين بليني ها ، نرم و گلگون و خوشگل بود … عين بليني!
تني چند سر تكان دادند و اظهار نظر كردند كه:
ــ از حق نمي شود گذشت ، خانم تان واقعاً خوشگل بود … زني درجه يك!
ــ بله … آنقدر خوشگل بود كه همه از ديدنش مبهوت ميشدند … ولي آقايان ، خيال نكنيد كه او را فقط بخاطر وجاهتش و خلق خوش و ملكوتي اش دوست ميداشتم. نه! در دنيايي كه ماه بر آن نور مي پاشد ، اين دو خصلت را زنهاي ديگر هم دارند … او را بخاطر خصيصه ي روحي ديگري دوست ميداشتم. بله ، خدا رحمتش كند … ميدانيد: گرچه زني شوخ طبع و جسور و بذله گو و عشوه گر بود با اينهمه نسبت به من وفادار بود. با آنكه خودم نزديك است 60 سالم تمام شود ولي زن 20 ساله ام دست از پا خطا نميكرد! هرگز اتفاق نيفتاد كه به شوهر پيرش خيانت كند!
شماس كليسا كه در جمع ما گرم انباشتن شكم خود بود با سرفه اي و لندلندي خوش آهنگ ، ابراز شك كرد. سلادكوپرتسوف رو كرد به او و پرسيد:
ــ پس شما حرفهاي مرا باور نمي كنيد ؟
شماس ، با احساس شرمساري جواب داد:
ــ نه اينكه باور نكنم ولي … اين روزها زنهاي جوان خيلي … سر به هوا و … فرنگي مآب شده اند … رانده وو و سس فرانسوي و … از همين حرفها
ــ شما شك ميكنيد اما من ثابت ميكنم! من با توسل به انواع شيوه هاي به اصطلاح استراتژيكي ، حس وفاداري زنم را مانند استحكامات نظامي ، تقويت ميكردم. با رفتاري كه من دارم و با توجه به حيله هايي كه به كار مي بردم ، محال بود بتواند به نحوي ، به من خيانت كند. بله آقايان ، نيرنگ به كار ميزدم تا بستر زناشويي ام از دست نرود. ميدانيد ، كلماتي بلدم كه به اسم شب مي مانند. كافيست آنها را بر زبان بياورم تا سرم را با خيال راحت روي بالش بگذارم و تخت بخوابم
ــ منظورتان كدام كلمات است ؟
ــ كلمات خيلي ساده. مي دانيد ، در سطح شهر ، شايعه پراكني هاي سوء ميكردم. البته شما از اين شايعات اطلاع كامل داريد ؛ مثلاً به هر كسي ميرسيدم ميگفتم: « زنم آلنا ، با ايوان آلكس ييچ زاليخواتسكي ، يعني با رئيس شهرباني مان روي هم ريخته و مترسش شده » همين مختصر و مفيد ، خيالم را تخت ميكرد. بعد از چنين شايعه اي ، مرد ميخواستم جرأت كند و به آلنا چپ نگاه كند. در سرتاسر شهرمان يكي را نشانم بدهيد كه از خشم زاليخواتسكي وحشت نداشته باشد. مردها همين كه با زنم روبرو ميشدند ، با عجله از او فاصله ميگرفتند تا مبادا خشم رئيس شهرباني را برانگيزند. ها ــ ها ــ ها! آخر هر كه با اين لعبت سبيل كلفت در افتاد ، ور افتاد! تا چشم بهم بزني ، پنج تا پرونده براي آدم ، چاق ميكند. مثلاً بلد است اسم گربه ي كسي را بگذارد: « چارپاي سرگردان در كوچه » و تحت همين عنوان ، پرونده اي عليه صاحب گربه درست كند.
همه مان شگفت زده و انگشت به دهان ، پرسيديم:
ــ پس زنتان مترس زاليخواتسكي نبود ؟!!
ــ نه. اين همان حيله اي ست كه صحبتش را ميكردم … ها ــ ها ــ ها! اين همان كلاه گشادي ست كه سر شما جوانها ميگذاشتم!
حدود سه دقيقه در سكوت مطلق گذشت. نشسته بوديم و مهر سكوت بر لب داشتيم. از كلاه گشادي كه اين پير خيكي و دماغ گنده ، سرمان گذاشته بود ، دلخور و شرمنده بوديم. سرانجام ، شماس ، دهان گشود و لندلندكنان گفت:
ــ خدا اگر بخواهد ، باز هم زن مي گيري!

آنتوان چخوف

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 21:46  توسط سلمان عبدالهی  | 

آدم ها در دو حالت همديگر را ترك مي كنند: اول اينكه احساس كنند كسي دوستشون نداره و دوم اينكه احساس كنند يكي خيلي دوستشون داره .. ويكتور هوگو

به روزگار شیرین رفاقت سفره ی خنده بگسترید و نان شادمانی قسمت کنید . به شبنم این بهانه های کوچک است که در دل ، سپیده می دمد و جان تازه می شود . جبران خلیل جبران 

آندره ژيد : به نظر من ما روزي خواهيم مرد که نخواهيم و نتوانيم از زيبايي لذت ببريم و در صدد نباشيم آن را دوست بداريم .

 

ازعلی(عََ)پرسیدند:

 بهترين روزها، و بهترين ماه‏ها، و بهترين عملها كدام است؟ گفت: بهترين روزها جمعه است، بهترين ماه‏ها ماه رمضان است، و بهترين اعمال نمازهاى پنجگانه در اول وقت‏ است.

 بهترين عملها آن است كه قبول درگاه خدا شود، و بهترين ماه‏ها ماهى است كه در آن از گناه توبه كنى، و بهترين روزها روزى است كه با ايمان به سوى خدا روى.

 بهترين كارها سه چيز است: تواضع به هنگام توانگرى، گذشت در وقت قدرت و توانايى، و بخشش بى‏منت .

 بهترين مال آن است كه از حلال بدست آيد و در حلال مصرف شود

 بهترين كار خير، فريادرسى دادخواهان است‏

 برترين مردم كسى است كه شهوت، دينش را تباه نكند. بهترين مردم كسى است كه حرص را از دل براند و در اطاعت حق با هواى نفس مخالفت كند.

 بهترين مالها آن است كه در راه خدا صرف شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 20:12  توسط سلمان عبدالهی  |